تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!



 

کودک با چشم های شیطنت  آمیزش  به من زل زده و می خندد.هر چه به عضلات صورتم فشار می آورم تا یک لبخند ماسیده حواله اش کنم نمی شود که نمی شود. مادرش او را محکم تر درآغوش می فشارد، او چهره در هم می کشد و میان شلوغی اتوبوس گم می شود.من می مانم و بهت. دیگر حتا نمی توانم یک لبخند بی نمک بزنم.

گاهی وقت ها قفس بی مرز زندگی چنان احاطه ام می کند که یادم می رود باید زندگی کنم.باز دور و برم شلوغ شده و دارم پرس می شوم.فرصت فکر کردن به این چیزها را ندارم.باید یک سیملوله ی بی معنی را از حوزه ی زمان به حوزه ی فازور ببرم کاش کسی فکرزمان من بود که میان واحد های این رشته ی لعنتی، به حوزه ی ناکجاآباد می رود.

باز میان جمعیت می بینمش. با زبه من می خندد. تو تنها نگاهم کن و بخند. بخند به من که مجبورم امپدانس و ادمیتانس و هزار کوفت دیگر یک مدار مضحک را حساب کنم. بخند به من که مثل خر در گل گیر کرده ام، که یک لبخند کشدار مصنوعی روی صورتم سبز نمی شود.

پیاده می شوند. هنوز دارد نگاهم می کند. شاید دیدن یک جنگجوی بی آرمان برای یک کودک واقعا خنده دار باشد...

 

 
+نوشته شده درشنبه 1387/02/07ساعت 22:3 توسط نازیا دلیرنیا |