تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!



چاي سرد تلخ را لاجرعه مي نوشم . خوب مي دانم دچار روزمرگي شده ام و تا وقتي گودو نيايد مرا از اين رنج خلاصي نيست، اين جا در گوشه ي دنج يك اتاق كوچك، در روزگار خلوتي يك شهر هميشه شلوغ چشمم به راه است. اما هيچ خبري نيست. اين جا فقط منم و چاي و قمرالملوك. حوصله ندارم كارهاي عقب افتاده ام را بكنم، از خود بيكاري هم حوصله ام سر رفته. باز چاي و چاي و چاي.

مي روم كنار پنجره، پرده را كنار مي زنم و به حوض متروك حيات نگاه مي كنم. درخت انجير دوباره سبز شده، اما هنوز انجير هاي خشك سال قبل روي شاخه هايش به جا مانده اند. جوانه هاي عشقه خود را از ديوار سيماني بالا مي كشند. آبي آسمان هنوز هم مي تواند به اتاق تاريك من نفوذ كند. مي دانم كه تا وقتي گودو نيايد كسي لامپ سوخته ي اتاق را عوض نخواهد كرد. دلم به اين خوش است كه هيچ كاري هم كه نكنم باز مي توانم كنار پنجره ي اين اتاق راكد بايستم وبا صداي قمرالملوك وزيري ، انتظار گودو را بكشم...

پي نوشت: دوستان توي كامنت ها پرسيده بودند گودو كيه؟ « در انتظار گودو» اسم نمايشنامه اي بوده از ساموئل بكت. يه نمايش آبسارد در مورد انتظار بيهوده ي دو شخصيت ديدي و گوگو كه توي يك دشت هيچ كاري نمي كردند و فقط به انتظار گودو نشسته بودند. البته گودو توي متن من يه شخصيت دو پهلوئه و منظور من گودوي بكت نبوده.

 
+نوشته شده درجمعه 1387/01/09ساعت 20:53 توسط نازیا دلیرنیا |