سه شنبه ي خاكستري |
غروب سه شنبه خاکستری بود! |
حرف زياد
دارم، حرفهايي براي نگفتن. اين روز ها منم و فروغ و گوي هاي مديتيشيني كه ميان
انگشتانم مي چرخند.شقيقه ام را به ديواره ي شيشه اي مترو مي چسبانم و زل مي زنم به
چهره ي مردم. مترو تنها جايي است كه مي شود اين گونه به چشم هاي آدم ها خيره شد. آنها
هم همين كار را مي كنند. بازي مي كنم، حدس مي زنم كه در ذهن هر كدامشان چه آشوبي
است. صداي مردم را نمي شنوم ترجيح مي دهم فروغ برايم بگويد همه ي هستي اش آيه ي
تاريكي است كه ... دست فروش تي شرت هاي يقه سه سانتش را ميگذارد در بغلم و بعد
شروع مي كند به تعريف از جنسش براي مردم. زن ها پشت سر مادرشوهرهاشان غيبت مي
كنند و ريز مي خندند. نگاهم روي صورت يك نفر خشك مي شود اورسولا بوئنديا اين جا
وسط متروي تهران چه مي كند؟ 4 بار صد سال تنهايي خواندم و هر چهار بار او را اين
گونه ديدمش. حالا او اين جا با چشم هاي پر غروري از ميان چين و چروك صورتش به من
خيره شده. عصايش را تكان مي دهد. مي دانم كه مرا نمي بيند. دست هايش در هوا جسم
نامعلومي رامي كاود با آن لباس آبي نفتي بلندش بر مي خيزد جوري كه پشت خميده اش صاف به نظر برسد، با كمك مردم به در مي رسد. هر هر خنده ي دختر
ها از همان زير زمين مترو اوج مي گيرد و به آسمان مي رود. سيل چشم غره ها نثارشان
مي شود. من صداي هيچ كدامشان را نمي شنوم. نمي دانم به چه فكر مي كنم. هادي،
دانشگاه، اورسولا بوئنديا... فروغ در گوشم مي گويد: آن كلاغي كه پريد از فراز سر
ما، و فرو رفت در انديشه ي ابري ولگرد... دست فروش نگاهم مي كند و تي شرت هاي يقه سه سانتش را از من مي گيرد. +نوشته شده دردوشنبه 1386/11/22ساعت 23:13 توسط نازیا دلیرنیا |
شخصيت ياغي و مرموزي دارد اين كامپيوتر من! شايد هم بخشي از قوانين مورفي
باشد، به هر حال هر وقت كه با تمركز روي پستي كار مي كنم و پستم از حد تصور خودم
بهتر مي شود، كامپوترم در يك واكنش انتحاري وينوز مي پراند و من مي مانم و
بازمانده هاي پستي كه هرگز پابليش نمي شود. پست خير و شر بماند براي وقتي ديگر. امروز صبح رفته بودم بيرون، داشتم محسن نامجو گوش مي كردم و به برف و آدم
ها و كارهاشون نگاه مي كردم.... ناخودآگاه يه جمله توي ذهنم پيچيد، خيلي به اين
جمله فكر كردم و كلي هم كيف كردم از درك و تجربه ي اين جمله: « سليمان گفت، هيچ چيز تازه اي بر روي
زمين نيست همانگونه كه افلاطون تصور مي كرد تمام دانسته ها چيزي نيست مگر يادآوري،
پس سليمان حكم كرد هر تازگي چيزي نيست جز نسيان.» فرانسيس
بيكن:مقالات58 1) يادتونه توي ماتريكس يه سكانس بود كه ترينيتي نياز داشت خلباني بلد باشه،
اپراتور فوري برنامه رو براش مي ريخت و اون به راحتي با هلي كوپتر كار مي كرد. توي
يه مصاحبه خوندم كه برادران واچوفسكي اون سكانس رو از همين جمله برداشت كردند. اگه
اين جوري باشه خيلي خوبه ها! هر چيزي كه ياد مي گيريم در حقيقت چيزيه كه پيش ترها
فراموش كرديم. اين جوري مي شه خيلي چيزا رو فهميد... بي خيال. 2) تازه فهميدم كه شما آدم ها چقدر شبيه به هم هستيد و چقدر هم با هم فرق
داريد... 3) پارسال كه تصادف كرده بودم، تو فاصله ي پرتاب شدنم از كنار خيابون و كوبيده
شدنم به وسط خيابون، يه تجربه ي خيلي نابو حس كردم ، خيلي از چيزايي رو ديدم كه
هيچ وقت يادم نيومده بود... بازم بي خيال. +نوشته شده دردوشنبه 1386/11/08ساعت 0:15 توسط نازیا دلیرنیا | | گاهی وقتا آدم فشار زیادی رو تحمل می کنه، اونقدر که روح مثل انگشت ورم کرده ی پا، به معنای واقعی کلمه به درد میاد!!! به همین خاطره که شروع کرده ام به نوشتن. معمولا انگشت پا بعد از ورم کردن عفونت می کنه، بعد کم کم سیاه می شه و می افته.اگه ننویسم شاید ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ نوشته هاي پيشين آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پيوندها disine by نارسيسpowerd by blogfa.com RSS ![]() |