تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!



در حالی که چشم هایش بسته می شد نگاهش به درناهای کاغذی اش بود که آز سقف آویزان بودند...




امشب شبکه 4 مستندی پخش کرد به نام (( داستان ساداکو)) و من به شدت شگفت زده شدم و متاثر.
ساداکو ساساکی یه دختر ژاپنی بوده که موقع بمباران اتمی هیروشیما دو سالش بوده. اون یکی از قربانیان تشعع اتمی بوده و در دوازده سالگی به خاطر سرطانی که به مغز استخونش رسیده بود می میره. در ژاپن افسانه ای هست که می گن اگه هر کس 1000 درنای کاغذی بسازه حتما آرزوش بر آورده می شه. ساداکو توی بیمارستان شروع می کنه به ساختن درناهای کاغذی و درناها انگیزه ای می شن برای مقاومتش... بعد از مرگ ساداکو دوستانش که از مرگ اون ناراحت بودند شروع به تبلیغ ضد جنگ می کنن و تقریبا دو سال بعد ساداکو تبدیل به نماد صلح کودکان می شه. توی میدون صلح هیرشیما از مجسمه ی ساداکو و درنای کاغذی اش پرده برداری می شه. کارل گوستاو یونگ به ژاپن سفر می کنه و کتابی در مورد قربانیان حمله ی اتمی می نویسه و بعد نوشته ی یونگ الهام بخش نویسنده های دیگه می شه و ساداکو رو تبدیل به یه چهره ی جهانی می کنن. داستان ساداکو تبدیل به کتاب درسی بچه های دنیا می شه و مدرسه ای در اسپانیا به نامش ساخته می شه...
اما چیزی که به شدت متحیرم کرد فقط و فقط تلاش برای زنده بودن بود. همین. تلاشی که در هر درنای کاغذی تجلی پیدا می کرد. و ساداکو روحش رو در درناهای کاغذیش تکثیر می داد...

راستش امشب اصلا قصدم از آپ کردن این نبود، اما تقدیر از من این چنین خواست. فقط اومده بودم یک سوال بپرسم. از اون موفعی که بشر یادش میاد خیر و شر در جنگ بودند. همه می دونند که خیر بهتره، حتا شاید خود شر هم بدونه، اما علت این جنگ و در حقیقت فلسفه ی این جنگ چیه؟ می خوام نظرتونو بدونم. چون برای پست بعد به نظراتتون به شدت نیاز دارم.
+نوشته شده دریکشنبه 1386/10/30ساعت 1:52 توسط نازیا دلیرنیا |



یک گفتگوی مهم. یک چت حساس. همه چیز در تاریکی فرو می رود.

 الکترون های موذی.
 
تیک تاک تیک تاک
 
فقط صدای ساعت است و شانه هایم زیر سنگینی سکوت خرد می شوند.
 
میان هرآنچه که از مدار هیت یادم مانده دنبال معجزه می گردم. وردی که الکترون را به سیم های این خانه ی تاریک بر گرداند.
 
برق نیست . دلم جای دیگرست.
 
آی عشق! آی عشق! برق آشنایت پیدا نیست!

عجیب به تکنولوژی دچار شده ام. تمام زندگی ام، روابطم، دیالوگ هایم، حافظه ام و حتا احساسم، همه با تکنولوژی تعریف می شوند. می توان همه را در یک رم کوچک ریخت. بدون برق آشفته می شوم انگار بخشی از وجودم را کنده باشند. اطرافیانم می گویند معتاد شده ام. اما خودم ترجیح می دهم بگویم دچار. نه دچار تکنولوژی ... بگذریم . شما فرض کنید دچار سلسله ی موی دوست گشته ایم و بس ...

 



+نوشته شده درسه شنبه 1386/10/25ساعت 4:56 توسط نازیا دلیرنیا |

برف را عاشقانه دوست دارم. برفی که وقتی سرمایش را درونت حس می کنی گویی به نقطه ی ناشناخته ای در اعماقت نفوذ کرده. عاشق جاده های برفی ام. جاده ی برفی خود زندگی ست. همیشه دلم خواسته در یک روز برفی بمیرم. یک روز وحشتناک سرد ...  روزی برایم بخوانید ببار ای برف سنگین بر مزارش ...

 

 

(اصلا غمگین نیستم من وقتی زیادی شاد باشم یه کمی ... اگه اینارو نوشتم واسه این بود که برف برام یه مفهوم عمیقه که نمی تونم بیانش کنم.)

 
+نوشته شده دردوشنبه 1386/10/17ساعت 23:24 توسط نازیا دلیرنیا |


فعلا برگشتم.

+نوشته شده درسه شنبه 1386/10/11ساعت 11:34 توسط نازیا دلیرنیا |

آدم ها هر چقدر هم توی محیط مدرن زندگی کنن، هیچ وقت نمی تونن خصوصیات بدوی رو فراموش کنن، ممکنه نوع برخوردشون عوض بشه اما عمل ، همون عمله. راسل می گفت: تمدن سر پوشی بوده برای این که بدویت زیر لایه ی از رنگ ولعاب به نام تمدن پنهان می شه. اما چه دلیلی وجود داره که بگیم بشر متمدن می تونه بشر مثلا عاقل هم باشه؟ مفهومی که از تمدن در ذهن ما شکل گرفته با مفهوم کلی تمدن فرق داره. در حقیقت واژه ای که ما برای تمدن به کار می بریم ( با اون معنی که تو ذهنمون هست) اسمش آگاهیه نه تمدن. می شه به هر کسی که توی شهر زندگی می کنه بگیم متمدن. اما آیا به فرض شما واژه ی تمدن رو برای "حامد گوزن" به کار می برید؟ مسلمه که نه. و این یعنی همون حرفایی که من گفتم . مرز باریکی بین واژه ها و مفاهیم وجود داره و گاهی اوقات این مرز بد جور غلط انداز می شه.

چی شد یهو به این جا رسیدم؟ آهان اصلا می خواستم یه چیز دیگه بگم. راجع به محیط و احساساتی که به واسطه ی چند هزار سال حضور انسان نمی تونن از مظاهر صد ساله ی دنیای مدرن تاثیر بگیرن.

 

این پست می خواست طولانی تر باشه، اما در حال حاضر توان تموم کردنشو ندارم. هر کی دلش خواست ادامه بده...

+نوشته شده درشنبه 1386/10/08ساعت 1:38 توسط نازیا دلیرنیا |

نمی دونم چرا اینجوری شدم.

توی زندگی موقعیت هایی هست که آدم با استفاده از الگو های از پیش تعریف شده احساس می کنه الان باید این کار رو بکنه. مثلا ما طبق یه کلیشه به کسی که به درخت تکیه بده یا سرشو کج کنه و زل بزنه به پنجره ی اتاقش بمی گیم عاشق! تازه این نگاهیه که به یه انسان دیگه داریم.

اما قضیه برای من از جایی بیخ پیدا می کنه که توی یه موقعیت اون الگوهای از پیش تعیین شده میان سراغم و اجازه تجربه ی ناب یک واقعه رو از من می گیرن. من احساس می کنم هراتفاق کوفتی ای که تو زندگیم میفته یه جورایی مصنوعیه. باید عین همه ی کسایی که دیدم رفتار کنم. گاهی وقتا برای همین از سینما بدم میاد سینما منو قبل از به وجود اومدن موقعیت شخصی در یک موقعیت شبیه قرار داده و کلی ژست هم برای حفظ اتیکت قرار داده. ما به این قضیه عادت کردیم و این خیلی بده. خواهر من وقتی توی خیابون به چشم می دید که گربه دنبال موش می دوه با چشمای گرد شده مبهوت به من نگاه می کرد چون این قضیه رو فقط به صورت دو بعدی باور کرده بود.

احساس می کنم دارم توی یه دنیای ساختگی فقط نقش بازی می کنم. من وقتی یه گل طبیعی می بینم اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که چقدر گل های مصنوعی رو خوب می سازند. و این خیلی بده!!!

+نوشته شده دریکشنبه 1386/10/02ساعت 20:6 توسط نازیا دلیرنیا |

لعنتی. لعنتی .این قطره ها که فرو می ریزند از کجا آمده اند؟ من که گریه نمی کنم....

من سردم است.

چرا مرا همیشه در ته دریا نگه می دارند؟

من سردم است.

چرا؟


 

پی نوشت: بخشی از این پست به دلایل شخصی حذف شد. از همه ی عزیزانی که این پست را کامل خوانده بودند معذرت می خواهم. و از همه ی مخاطبان جان ( به قول محمد صالح علا) کمال تشکر را دارم که برایم نظر گذاشتند.
اااه. بابا مخلص کلام این که این پست اعصاب خورد کن حذف شد. همین!

+نوشته شده دریکشنبه 1386/10/02ساعت 7:1 توسط نازیا دلیرنیا |