سه شنبه ی سفید
من رویایی دارم ...
1- اولین آشنایی من با پازولینی مربوط می شود به فیلم کاغذ بی خط ناصر
تقوایی، سکانسی از فیلم وقتی هدیه تهرانی می خواهد به کلاس داستان نویسی برود،
جلوی نرده های باغ فردوس ( که مدت هاست برداشته شده اند) دست فروش هایی که کتاب
های نایاب حراج می کردند ( و مدت هاست برای حراج به جای دیگری رفته اند) نام چند
نفر را به زبان می آوردند که به نظر کتاب های نایابی دارند از جمله مختاری و
پوینده و درست بعد از این اسم ها پازولینی جای می گرفت. و برای من سوال بود که چرا بعد از اسم دو نفر از
نویسندگان مقتول قتل های زنجیره ای این نام آمده است، تا اینکه تقریبا دو ماه پیش جوابم را پیدا کردم. یکی از تعاریفی که از فیلم تاثیر گذار دارم
این است که حداقل تا سه هفته بعد از دیدن فیلم بتوانم به فیلم فکر کنم. حالا بیشتر
از دو ماه از دیدن فیلم سالو می گذرد و من هنوز می توانم به این فیلم و پرسش هایم
فکر کنم. سالو ( یا 120 روز در سودوم) روایتی است از داستانی به همین نام از مارکی
دوساد! که فیلم نامه اش را رولان بارت و پازولینی با هم نوشته اند. ساد – بارت –
پازولینی! ترکیب عجیبی است. بزرگترین
حاشیه ی فیلم هم کشته شدن پازولینی سه هفته قبل از اکران است. و این که فیلم به
اکران عمومی به طور وسیع نمی رسد و حتی نسخه ای از آن دزدیده می شود و ... فیلم درباره چند نفر از سران فاشیست هاست
که برای خود جمهوری کوچکی تشکیل داده اند و می خواهند زمان باقی مانده از قدرت را
به عیش و عشرت بپردازند. بنابراین چند نفر را استخدام کرده اند تا بهترین دختران و
پسران تازه بالغ را بدزدند و برای آن ها ببرند. کسانی که کامل، بی نقص، زیبا و خوش
اندام باشند. فیلم 4 اپیزود دارد بر مبنای جهنم دانته.
اپیزود اول ورود به درگاه جهنم است که انتخاب 16 نفر از این دختر ها و پسرها توسط
رهبران است. اپیزود دوم درباره ی شهوت است، در حالی که هر لحظه از فیلم این جمله
در ذهن انسان تکرار می شود که الان باید تمام شود، باید همه چیز بهتر شود چون از
این بدتر امکان ندارد، اما هر دقیقه که می گذرد وضع غیر انسانی تر و اسف بار تر می
شود. وقاحت چهره ی واقعی تری به خود می گیرد، چنانچه در اپیزود دوم که کثافت نام
دارد کار به مدفوع خواری می رسد. ( به حدی خودم حالت تهوع به آدم دست می دهد، و به
حدی که دیگر توانی برای دیدن ادامه ی فیلم در انسان نیست) اما اگر فیلم را باز هم
ادامه دهیم به سخت ترین اپیزود فیلم می رسیم. اپیزود خون. جایی که هر جنایتی به
تصویر کشیده شده از سوزاندن نقاط حساس بدن و بریدن زبان تا کندن پوست سر آدم زنده!
لحظه ای برای سقوط انسان. تامل بر انگیز تر این است که در چهار روزی که این جنایت
ها رخ می دهد یکی از سران از دور با دوربین این فجایع را به مثابه ی نمایشی تماشا
می کند و حتی تحریک می شود! شاید به خاطر این گونه بی پرده نشان دادن
تمام این حوادث بود که ابتدا پازولینی را تهدید به قتل کردند و وقتی با مقاومت او
مواجه شدند او را کشتند. فیلم درباره قدرت و در نقد بلایی است که قدرت می تواند بر
سر انسانیت بیاورد. و عملا با قرار دادن مخاطب در شرایط همذات پنداری با انسانها و
لمس لحظه لحظه ی رنج آنها مخاطب را آزار داده و شوک زده می کند اما دقیقا قدرت
تاثیرگذاری فیلم هم در همین زجر مخاطب است.احتمالا برای سازنده مهم نبوده که
مخاطبش بتواند تا اخر فیلم تاب بیاورد یا نه، مخاطب تا هر جایی که فیلم را ببیند
می تواند پیام اثر را تجربه کند. پیر پائولو پازولینی را به خاطر تمام ساخته
هایش می ستایم. به خاطر جرات و جسارت نشان دادن روی دیگر سکه ی آدمی و بعد از دو
ماه هنوز درگیر رابطه ی قدرت، شهوت، سادیسم و ... هستم و هنوز وقتی به فیلم فکر می
کنم پر از سوال می شوم. هنوز می توانم خودم را محاکمه کنم و هر روز به این فکر کنم
که اگر در جایگاه قدرت باشم چقدر انسان را رعایت خواهم کرد؟
دلم می خواهد چشم هایم را باز کنم و در معبد دلفی باشم یا روی تخته سنگ های ماچوپیچو دراز
کشیده باشم و به آفتاب فکر کنم یا زیر سایه ی مسیح سائوپائولو تانگو
برقصم دلم می خواهد چشم هایم را باز کنم و
چشم در چشم رمبو شعر و جنون را بیامیزم یا کنار ویتگنشتاین بیرون از امر واقع
بایستم و درون را ببینم. دلم می خواهد چشم هایم را باز کنم و کسی را در خیابان ببینم و به او بگویم: متاسفم آقا! من شما را نمی شناسم! امروز وسایلش را دور ریختیم. لباس هایش، کتاب هایش، تمام عکس هایی که با وسواس از مجله های قدیمی بریده بود، کاغذ ها و پرونده های اداری اش و خیلی از خاطره هایش را دور ریختیم. چقدر زندگی کرده بودیم... به قدر یک بغض عمیق و کهنه که خوره می شود بر گلوی آدم و اشک می نشاند بر گونه ها. چقدر خاطره داریم هنوز، که وقت حراجشان نرسیده. *** از او چند تایی عکس ماند و یک دفتر شعر و نامه ای که برای من نوشته بود، مربوط به روزگاری که هنوز پدر بهتری بود ... نام خود را با تو می گویم نان شادی ام را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم کیستی که من این گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم! عزیزترینم از تو ممنونم که به دنیا آمدی تا کنار هم بهترین ها را تجربه کنیم. از تو ممنونم که به خانه ام آمدی تا صدای زندگی در میان دیوارهای سرد بپیچد. از تو ممنونم که روزها و شب هایم را برایم می سازی، نه آن گونه که هست یا روال آن است که اتفاق بیفتد و بگذرد، آن گونه می سازی که هیچ و چیز و هیچ کس را یارای چنین آفرینشی نیست. تو زمان را، زندگی را و بودن من را، از نو برایم خلق می کنی. خداوند زمینی من، آن روح که تو بر من دمیدی، آن نفس گرم که تو به سخاوت بر گونه ام بخشیدی چنان از عشق لبریزم کرده که دیگر کاری در این دنیا ندارم جز عاشق تو بودن و عاشق تو ماندن. ممنونم که اجازه می دهی در لبخندت زندگی کنم و اجازه می دهی میان بازوانت آرام گیرم. ممنونم که هستی تا باشم. و ممنونم که دلیل شده ای برای هر آنچه که نامش زیستن است. نازیلا 90-7-28 دستم را بر گردن علامت تعجب نهادم و وسط جاده ایستادم تنها جاده است که دو خط موازی را به هم می رساند ما از آن نقطه گریخته ایم اینجا خط ها هیچ وقت به هم نمی رسند اما همدیگر را قطع می کنند و از هم می گذرند *** دیشب، وقتی که از سمنان بر می گشتیم، من وسط صندلی عقب ماشین نشسته بودم، سرم رو تکیه داده بودم به پشتی صندلی و به ته جاده و اون نقطه ی گریز دست نیافتنی نگاه می کردم. به زندگیم فکر می کردم، به هزار چیز مختلفی که روی شونه هامه. به این که باید دوربین بخرم... به این که دارم تو بی پولی غرق می شم... به قسط بانک، به نیلوفر و مامان. اما یه سوال پرید توی مغزم و در جا نگهم داشت. ماشین به سمت نقطه ی گریز رفت و من وسط جاده موندم: شرایط امروز ما، چقدر با وقتی که بابا باهامون زندگی می کرد فرق داره؟ تا الان سعی کرده بودم از کنار قضیه طلاق مامان و بابا بگذرم. حتی بهش ریاد هم فکر نکرده بودم. اما این مقایسه، منو برد وسط یه بحران عمیق. حقیقت اینه که زندگی ما زیاد فرقی نکرده. همون چیزیه که بود. وقتی به این نتیجه رسیدم، یه علامت تعجب هم قد خودم کنارم ایستاده بود. طلاق اثری روی ما نداشت چون این اتفاق خیلی پیش تر از این افتاده بود،توی خونه با صدای بلند شاید، اما توی هیچ دادگاهی اعلام نشده بود. طلاق منو حتی نسبت به خانوادم مسئولیت پذیر تر هم نکرد، چون قبل از این نهایت مسئولیت پذیریم رو برای خانواده خرج کرده بودم. وای خدای من، ما تحتا تنها تر هم نشدیم، چون قبل از این هم تنها بودیم. ما بودیم و همین زندگی. احساس می کردم چیزی از توی دلم کنده شد و افتاد جای گردی زیر علامت تعجب. من موندم و یه حفره. طلاق می تونست سقوط آزاد باشه. اما ما تمامش رو با دور آهسته دیدم و ما تمامش رو کند و کند تر زجر کشیدیم و ما تمام این مدت افسرده شدیم. ما بحرانی که می تونست یکی دو سال باشه رو بیست و چند سال زندگی کردیم. طلاق جزئی از زندگی ما بود بدون این که به حسابش بیاریم. و ابراز وجودش چیزی رو عوض نکرد، جز این که ما رو با بخشی از زندگیمون روبرو کرد که ناگزیر بهش عادت کرده بودیم، درست مثل نفس کشیدنمون. *** ( نمایش نامه ی عروسک ها / بهرام بیضائی / انتشارات روشنگران / دیوان نمایش / جلد 1 / ص 81 ) توی هر زخم کوچیک این سال های ما یه زخم بزرگ نشسته بود که هر مردی رو خورد می کرد. ما نمی تونیم بیشتر از این زخم برداریم.ما باید از تکه های خورد شده ی هم مراقبت کنیم. منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم هنوزم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست ..... موسیقی که توی هوا می پیچید بازوهایت دور تنم می پیچیدند، بوسه های بی دریغم به جستجوی لب هایت می آمدند، یادت هست؟ نگاهم تمام صورتت را می کاوید، به چشم هایت که می رسیدم بغض امانم را می برید، نفسم می برید از هق هق. و قلبم به هم می فشرد از تصور دور بودن از تو. دور بودن از آرامش معجزه آسای تو و عشق بی نهایت تو. ... امروز دوباره باید بروم، و شاید سعادت دیدنت دست ندهد، اما بدان که آن لحظه سر هر بار رفتن، دوباره جان می گیرند، لب هایت را که لمس کنی تمنای داغ آخرین بوسه ی پیش از رفتن را خواهی یافت. حال من خوب نیست. حال همه ی ما بد است. کاش اینجا کنارم بودی... امروز توی نمایشگاه کتاب از یوسف علیخانی خواستم سه کتابش رو برام امضا کنه. وقتی داشت می نوشت برای نازیلا دلیرنیا... بهم گفت اسمت اسم خاصه، برند داره، اگه نویسنده بودی کارت راحت تر می شد با این اسم. با قطعیتی که هیچ پایه ای نداره گفتم نویسنده ام. در حالی که خودم هم می دونم که چند ساله داستان ننوشتم. گفت نوشته هامو ببرم نشر آموت برام چاپ کنه. حالا دارم به این فکر می کنم که می تونم نویسنده باشم... امروز دوستم رفت. فردا منم بر می گردم پادگان! عکس از: نازیا دلیرنیا یک بار دیگر سریال دایی جان ناپلئون را دیدم. با سعید عاشق شدم، لب گزیدم، دلتنگ شدم و ... امروز دایی جان مرد. من کنار بوته ی نسترن ایستاده بودم. عمو اسداله با کالسکه رفت منزلش و مست کرد.

یه زخم بزرگ فقط مرد رو خورد می کنه ؛
اما اونچه می کشه زخمهای کوچیکه !



تصویر: خانه ی امین السلطان- خیابان لاله زار- بن بست اتحادیه- لوکیشن سریال دایی جان ناپلئون


