سه شنبه ي خاكستري |
غروب سه شنبه خاکستری بود! |
+نوشته شده درچهارشنبه 1387/03/29ساعت 2:27 توسط نازیا دلیرنیا | کودک با چشم های شیطنت آمیزش به من زل زده و می خندد.هر چه به عضلات صورتم
فشار می آورم تا یک لبخند ماسیده حواله اش کنم نمی شود که نمی شود. مادرش او را
محکم تر درآغوش می فشارد، او چهره در هم می کشد و میان شلوغی اتوبوس گم می شود.من
می مانم و بهت. دیگر حتا نمی توانم یک لبخند بی نمک بزنم. گاهی وقت ها قفس بی مرز زندگی چنان احاطه ام می کند که یادم می رود باید زندگی
کنم.باز دور و برم شلوغ شده و دارم پرس می شوم.فرصت فکر کردن به این چیزها را
ندارم.باید یک سیملوله ی بی معنی را از حوزه ی زمان به حوزه ی فازور ببرم کاش کسی
فکرزمان من بود که میان واحد های این رشته ی لعنتی، به حوزه ی ناکجاآباد می رود. باز میان جمعیت می بینمش. با زبه من می خندد. تو تنها نگاهم کن و بخند. بخند
به من که مجبورم امپدانس و ادمیتانس و هزار کوفت دیگر یک مدار مضحک را حساب کنم.
بخند به من که مثل خر در گل گیر کرده ام، که یک لبخند کشدار مصنوعی روی صورتم سبز
نمی شود. پیاده می شوند. هنوز دارد نگاهم می کند. شاید دیدن یک جنگجوی بی آرمان برای یک
کودک واقعا خنده دار باشد... +نوشته شده درشنبه 1387/02/07ساعت 22:3 توسط نازیا دلیرنیا |
چاي سرد
تلخ را لاجرعه مي نوشم . خوب مي دانم دچار روزمرگي شده ام و تا وقتي گودو نيايد
مرا از اين رنج خلاصي نيست، اين جا در گوشه ي دنج يك اتاق كوچك، در روزگار خلوتي
يك شهر هميشه شلوغ چشمم به راه است. اما هيچ خبري نيست. اين جا فقط منم و چاي و
قمرالملوك. حوصله ندارم كارهاي عقب افتاده ام را بكنم، از خود بيكاري هم حوصله ام
سر رفته. باز چاي و چاي و چاي. مي روم
كنار پنجره، پرده را كنار مي زنم و به حوض متروك حيات نگاه مي كنم. درخت انجير
دوباره سبز شده، اما هنوز انجير هاي خشك سال قبل روي شاخه هايش به جا مانده اند. جوانه
هاي عشقه خود را از ديوار سيماني بالا مي كشند. آبي آسمان هنوز هم مي تواند به
اتاق تاريك من نفوذ كند. مي دانم كه تا وقتي گودو نيايد كسي لامپ سوخته ي اتاق را
عوض نخواهد كرد. دلم به اين خوش است كه هيچ كاري هم كه نكنم باز مي توانم كنار
پنجره ي اين اتاق راكد بايستم وبا صداي قمرالملوك وزيري ، انتظار گودو را بكشم...
پي نوشت: دوستان توي كامنت ها پرسيده بودند گودو كيه؟ « در انتظار گودو» اسم نمايشنامه اي بوده از ساموئل بكت. يه نمايش آبسارد در مورد انتظار بيهوده ي دو شخصيت ديدي و گوگو كه توي يك دشت هيچ كاري نمي كردند و فقط به انتظار گودو نشسته بودند. البته گودو توي متن من يه شخصيت دو پهلوئه و منظور من گودوي بكت نبوده. +نوشته شده درجمعه 1387/01/09ساعت 20:53 توسط نازیا دلیرنیا |
امسال پرونده ي يك سال بد
رو با يك حس خوب مي بندم... اين اوج خوشبختيه! سيب زندگيم بالا افتاد و خيلي چرخ
خورد ،بد چرخيد! اما با همه بدي ها، هادي يك تنه كفه ي خوبي هاي اين سال رو سنگين
كرد. به خاطر بودنش، مهربونيش و تمام لحظه هاي نابي كه با هم گذرونديم ازش ممنونم .حالا با وجود همه ي مشكلاتم فرياد مي زنم: من خوشبختم و همه اين خوشبختي رو از هادي دارم. +نوشته شده درچهارشنبه 1386/12/29ساعت 22:50 توسط نازیا دلیرنیا كي بود مي گفت منم
نه منم؟ من نه منم حرف ادمای این دورو زمونست، ادمای صد رنگی که روی این زمین راه
می رنو به هزار نقش و فریب تو دلشون این جمله رو می گن من ، نه ، منم. یه
روز هستن یه روز نیستن،یه روز عاشقن یه روز فارغ، یه روز مظلومن یه روز ظالم، اونقدر
گم می شن تا اخرش یادشون می ره پیدا بشن، یادشون میره که زمینی هست که اسمونی هست،که
خدایی هست... ------------------------------------------------------------------ پي نوشت:
اين پست رو دوستم مينا نوشته. شايد به مناسبت سال جديد آپ كنم. +نوشته شده دردوشنبه 1386/12/27ساعت 22:47 توسط نازیا دلیرنیا | | گاهی وقتا آدم فشار زیادی رو تحمل می کنه، اونقدر که روح مثل انگشت ورم کرده ی پا، به معنای واقعی کلمه به درد میاد!!! به همین خاطره که شروع کرده ام به نوشتن. معمولا انگشت پا بعد از ورم کردن عفونت می کنه، بعد کم کم سیاه می شه و می افته.اگه ننویسم شاید ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ نوشته هاي پيشين خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 disine by نارسيسpowerd by blogfa.com RSS |