تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!



Song for eli

 

یک هفته ای می شود که این آهنگ را دانلود کرده ام.موقع گوش کردنش تصاویر از جلوی چشمم رد می شوند. انگار همین لحظه است. صدای آهنگ در گوشم پیچیده و من معلق در داستان فیلم به الی فکر می کنم. به الی، سپیده، احمد و ... از انتهای خروجی سینما سپیده نور به شدت می تاپد و چشم را می زند. سه شنبه 19 خرداد است. روی تعلیق موسیقی موج گون فیلم غوطه می خورم...

آن روز بعد از تمام شدن فیلم چند جمله ای در ستایش فیلم و بازی ها و فیلم ساز گفتیم و بعد تا رسیدن به آبمیوه فروشی سکوت مهمان لب هایمان بود. نمی دانم او در چه فکری بود. اما من هنوز در فکر این موسیقی بودم، این موسیقی با موج ملایم و باد و الی که کسی حتا نمی دانست اسم کاملش چیست. و نگاه نامزدش به کیف و ته لبخندی که بر گوشه ی لبش نشست چه معنایی دارد. دور از شلوغی چهار راه ولیعصر و هیاهوی انتخابات ، درباره ی الی مرا به جایی دیگر برده بود. یکی شده بودم با صمیمیت آغازین فیلم، با پانتومیم و رقص مردانه. درباره ی الی فیلم قشنگی بود.

 

 

وقتی خیابان یک طرفه شد

 

در بعضی قسمت های فکری ام نشانه های نوعی بلوغ را احساس می کنم. اگر هم نشود نامش را بلوغ گذاشت، می شود گفت پیشرفتم نسبت به قبل محسوس است. چند وقتی هست، ذهنم به دنیای داستان بازگشته. چند تایی ایده ی خوب هم در خورجینم دارم.یکی اسمش نشستن روبروی جکسون پولاک است و دیگری داستان داستان نویس بی داستان است. هفته ی پیش تصمیم گرفتم بنویسم و داستان هایم را، که چکیده ای از من هستند به کسانی که دوست می دارم هدیه کنم. برنامه ام این بود که از آزمون دوره ای کلاس کنکور و آزمون سنجش رهایی یابم و بعد شروع کنم به نوشتن و بیرون آمدن از جمود دنیای بی خلاقیت. امروز وقتی سوار اتوبوس بودم به بهترین چیزی که این روز ها توان نوشتنش را دارم رسیدم. نامش را گذاشتم: وقتی خیابان یک طرفه شد. کلی هم با موضوع خودم حال کردم.

 اما این که گفتم احساس می کنم در بعضی جاها رشد کرده ام، دلیلش مربوط می شود به همین ایده های جدید. اولین باری که داستان نوشتم کارم چیزی جز خودنمایی نبود. مثل فریاد زدن جمله ی : من هستم، مرا ببینید. فکر کنم دفرمه ای بود طنز گونه از داستان هانسل و گرتل یا یکی دیگر از همین قصه های پریان. حاصل این خودنمایی مجموعه داستانی شد که جایزه ی خوارزمی را برایم آورد. دفعه ی بعد که نوشتم، دلم پر بود. پر بودم و نیاز به تریبونی داشتم که حرف ها، فشار ها، دغدغه ها و آرزوهایم را از پشتش فریاد بزنم. این یکی رمانی شد ایده آلیستی که طرح خوب اما پرداخت ناپخته ای داشت روایت خاصی نداشت و می توان گفت بازی پریدن از این شاخه به آن شاخه بود. یا خیلی بخواهم به کارم حال بدهم تکه هایی از یک پازل بود که ناقص کنار هم قرار گرفته بودند. اپیزود هایی که اگر با ترتیب جذاب تری در جای خود قرار می گرفتند حاصل آش دهن سوزی می شد. این یکی هم تنها عایدی اش جایزه ی خوارزمی بود و البته تخلیه روحی من.

اما این بار که می خواهم باز داستان بنویسم خیلی چیز ها فرق می کند. این بار داستان را تنها برای نفس داستان نوشتن می نویسم و این نکته ی لذت بخش قضیه است.خوبی اش این است که فارغ از خودنمایی یا فریاد دغدغه ها تنها روایت گری هستم که می خواهد داستانی برای شما روایت کند، بهترین چیزی را که می تواند بنویسد!

 

 

فقط می توانیم بگوییم: یادش به خیر

 

دوستم درد نوستالژی گرفته. دلش هوای بی آلایشی اوایل زندگانی را کرده. امروز که برایم از خانه ی ساده و زندگی  5 نفره ی گرم و دنیای کوچکی که با داشتن یک کاست فریدون فروغی رنگ و بویش عوض می شد، حرف می زد، من هم درد نوستالژی ام تازه شد. دلم برای بنفشه تنگ شده. بنفشه دنیای من بود. 5 سالم بود.قرار بود آتش کوچک و حفاظت شده ای در مهد کودک روشن کنند و زردی روی ما و سرخی آتش چهار شنبه سوری را به هم پیوند دهند. قبلش هم قرار بود بچه ها از فرشته ی مهربون عیدی بگیرند. (عیدی ها را خانواده ها تهیه می کردند و مربی ها با مالیدن گول به سر بچه ها، عیدی ها را به نام هدیه ای از سوی فرشته ای بی نام و نشان به بچه ها قالب می کردند.) من از نمایشی بودن قضیه عیدی خبر داشتم اما دل نگران این بودم که خودم عیدی نداشته باشم مثلا مامان یادش رفته باشد برایم چیزی بخرد یا ...( کلا در بچگی و حتا بزرگسالی از این دل نگرانی های احمقانه زیاد داشته ام. دلیل عمده اش هم علاقه ی وافرم به شخصیت های بدبختی چون سیندرلا، هاچ زنبور عسل، پرین و حنا است.) آن روز وقتی اسمم را صدا کردند که عیدی ام را بگیرم و از روی آتش بپرم، با دیدن شئ کادو شده در دست معلممان گل از گلم شکفت. بازش که کردم، در نظر اول حس کردم چقدر قیافه اش شبیه آذر شیواست. (آن وقت ها کم کم هفته ای یک بار فیلم سلطان قلب ها را می دیدم، مامان خورشید هم یکی از بدبخت هایی بود که آخر داستان سال ها به خوبی و خوشی زندگی می کرد مثل سیندرلا!) با همان نگاه اول عاشق آن عروسک ساده ی پلاستیکی شدم. ذوق در چشمانم موج می زد چهره ام شبیه یک فاتح مغرور شده بود. شک ندارم سرخی آتش آن چهارشنبه سوری از لپ های گل انداخته ی من بود.

آن روز ها ایران هنوز درگیر تحریم بود. واردات اینقدر زیاد نبود و کم پیش می آمد اسباب بازی فروشی ها اسباب بازی تکراری داشته باشند. هیچ کدام از بچه هایی که می شناختم عروسکی شبیه به بنفشه ی من نداشتند.کلی به بودنش می بالیدم.

هنوز هم دارمش، کمی پیر شده، رماتیسم دارد و پاهایش خوب در بدنش جا نمی رود. برایش بیشتر از بقیه عروسک هایم لباس دوخته بودم اما این روز ها همان لباس اوریجینال روز اول تنش است. لباس هایش کهنه و پاره پوره شده و صورتش کثیف شده.

 اسباب بازی های خاطره انگیزمان را ریخته ایم توی گونی و گذاشته ایم توی انباری. آذر شیوای من قرار نیست چشم هایش را باز کند و به فردین برسد، زندانی تاریکی انباری ست.

 

فقط می توانم بگویم یادش به خیر...

+نوشته شده دریکشنبه 1388/08/10ساعت 13:19 توسط نازیا دلیرنیا |



پوست خشک شده ی تاول ترکیده  ی پایم گیر می کند به پرزهای پتو و حجم درد از جانم می گذرد. کفش نو و پیاده رفتن های مفصل عاقبتی جز این ندارد.پاداش این جور زندگی که نه زمین سفتی زیر پایت داری و نه میخ محکمی برای بالا رفتن از صخره، تنها و تنها میخچه ای در وجودت خواهد بود. میخچه ای که ریشه دواندن از صدقه سر محدودیت کفش دارد! مثل هزار عقده و کمبود ریشه دار ... افتاده ام روی تختم، از خستگی مغزم ارور می دهد و دارم این مزخرفات را به هم می بافم.

نظم و سامان از زندگی ام رفته و هر چه می کشم از این همه دغدغه در اوج بی نظمی ست. نه مثل آدم توانیر می روم، نه مثل یک کره بز دانشگاه! در تاکسی صبحانه می خورم، در مترو می خوابم و در اتوبوس برای کنکور درس می خوانم. این همه سگ دو می زنم و آخر روز که می رسد مشتم پر از هیچ است. به قول شاهین نجفی: « اینه نقش من توی فیلم زندگی سگی، رل یه جنازه که زندست به همین سادگی ...»

دو هفته ای که دنبال کلاس کنکور و جور کردن پولش بودم شاید جزو روزهای سخت و مهم زندگی ام حساب شوند. هیچ وقت یادم نمی رود روزی را که در به در کلاس کنکور های این شهر شدم و مخم سوت کشید از قیمت ها، سر آخر غروب که به خانه رسیدم، در تنهایی خانه منفجر شدم از حجم غصه. هیچ یادم نمی رود که چقدر آن هفته زندگی بر من سخت گرفت، که چقدر آن هفته ی کذایی سخت گذشت، هنوز جای خراش ناخن روزگار بر روحم باقیست. بعد هم که کلاسش جور شد، برنامه ریختم، کتاب خریدم، درس خواندم اما باز ، درد یکی از همان میخچه ها که در روحم ریشه دوانده بود متوقفم کرد. این روزها، این رکود، این خلاء مرا از تمام زندگی بازداشته. هفته ی پیش که دم غروب میدان راه آهن حرفش را زدیم، تازه فهمیدم که اوضاعم خراب تر از یک رکود ساده است. حداقل این یکی دامنه دار تر است. آنقدر دامنه دار که حتی حوصله ندارم بی نظمی همین متنی را که می نویسم درست کنم. فقط می نویسم تا کمی سرم سبک شود. عجیب احساس تنهایی می کنم. و وقتی می گویم تنهایی، کسی نیست تا با دیدن اشک جمع شده در چشمانم به عمق این حس پی ببرد. حالا که همه چیز ( حداقل برای کنکور) جور است، من شده ام وصله ی ناجور. زندگی را به ضریح کاش و کاشکی آویخته ام و حاجت از میخ طویله می خواهم! حالا به فرض کاشکی دانشگاه و توانیر هم نبود. مگر من آدمش بودم؟ اصلا همه این همه تکاپو، حتا این پیله و رکود و افسرگی ، اگر نبودند، مگر مریض بودم از سر خوشی بنشینم صرف فعل ماضی بعید و جحد و امر بخوانم و دل به رویای درصد ها ببندم؟ آدم شاید از سر علاقه برود درک عمومی هنر و تاریخ هنر و ... بخواند اما عربی را جز با این همه گرفتاری نمی شود خواند.آه چقدر مزخرف می گویم. صد رحمت به لوله و چاه، اقلا آدم ها فکری به حال باز کردن لوله ی گرفته و تخلیه چاه پر شده کرده اند.اما دریغ از این درد بی درمان دل گرفتگی...

« اشاره کن که بشکفم، حتا در این یخ بستگی، در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی...» این روزگار همین یک اشاره را هم دارد دریغ می کند. باشد اشاره اش هم از خودم.شاید بهتر از لوله باز کن صاف! کار کند.

صبح باز باید زندگی کنم.

شبم به خیر جغد تنهای شب.





+نوشته شده دریکشنبه 1388/07/26ساعت 3:49 توسط نازیا دلیرنیا |

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکسه یک رویاست

تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع می شه

که تو چشماتو می بندی

تو رو آغوش می گیرم

تنم سر ریزه رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

تورو آغوش می گیرم

هوا تاریک تر می شه

خدا از دست های تو

به من نزدیک تر می شه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر می شه

از این تصویر رویایی

تماشا کن ، تماشا کن

چه بی رحمانه زیبایی


تقدیم به هر کس که لحظه هایش با صدای داریوش رنگ گرفته.

+نوشته شده درجمعه 1388/07/10ساعت 18:25 توسط نازیا دلیرنیا |

امشب توی تهران دهه 40 قدیم زدیم. عرق بیدمشک و شقایق را در لیوان هایی نوشیدیم که بوی خاطره های دور را می داد، زیر سقف کافه ای که گلدان ها و پنجره هایش رنگ دیروز داشت و نه دیوارهایش دیوارهای تاریک و دود گرفته ی کافه های روشنفکری بود و نه حال و هوای صمیمانه اش به غرولند از زمین و آسمان می مانست. صفحه ای در برابرمان بود، از امروز و فردا و فرداها…  آه 78 رویایی، جایی که تنها برای من است.جایی که نشانه هایش غوغا می کند.

تو فکر کن وسط همین شهر شلوغ، وسط همین دود و دم و ترافیک از چنین کافه ای بیرون بیایی:

هوا تاریک شده بود و هر از گاه نسیمی بر صورت ها بوسه می زد، خیابان خلوت بود، ماشین ها به جای دیگری کوچ کرده بودند و پارک مثل حیاط خانه ای قدیمی بود، حیاطی پر درخت و استخری بی آب، و شهری که در خلسه ای ملایم فرو رفته،درخت،شمشاد،شمعدانی و باز درخت،این بار نهالی نو که باغبان تازه قلمه کرده. فکرش را بکن دغدغه هایت مثل مردمان آن سال ها باشد. حس یک زن کارمند را داشتم که پیش از رفتن به خانه آمده تا با او شبانه پیاده روی کند و تمام خستگی کار را به هوای رویایی عصر پاییز بسپارد.بعد که نگرانی ها را روی نیمکت پارک جا گذاشت، راه بیفتند و در تاریکی کوچه ها مثلا به غذایی که می شود برای ضیافت دوستانه ی 5شنبه شب تهیه کرد فکر کنند، این که باشگاه بهتر است یا خانه، دسر چه باشد و شراب را در کدام گیلاس ها بریزند و ... خلاصه جوری آبرومندانه باشد که بشود به زن خانه افتخار کرد.توی تاریکی دل شب و آن کوچه حتی می شود از دلت ترانه ای بگذرد: خاطرت آید که آن شب، از جنگل ها گذشتیم              بر تن سرد درختان یادگاری می نوشتیم ... نور ماه آن سال ها را همین جا دریاب، مهتابی که برای رخ نمایاندن به جدالی سخت با انبوه بتون و سیمان نمی افتاد. می شد چنین زنی کت و دامنی چهارخانه بر تن داشته باشد و چون اویی، کت و شلواری سرمه ای با کراواتی نازک و خط اتویی تیز و کیف سامسونیتی در دست.

اگر آن سال ها بود شاید این پیاده روی منتهی می شد به خانه ی دو طبقه ای با آجر های قرمز و پنجره های چوبی سبز یشمی، و حباب گردی آویخته  که در خانه را روشن می کرد، از نرده های مشبک توی حیاط هم پیچک و مو بالا می خزید و به حتم کادیلاکی زیر نرده ها پارک شده بود، شمعدانی ها به استقبالت می آمدند و ....این روزها اما، حتا انتهای رویا هم می رسد به یکی از ایستگاههای سامانه BRT.

 

خلسه ی این زندگی را حتا وقتی از زیر پل کالج رد شدم و هیاهوی بوق و دود شروع شد با خود داشتم. چقدر دلم زندگی بی دغدغه می خواهد. چقدر آرامش خوب است، چقدر همه چیز زیر نور ماه رویایی بود...

فکرش را بکن هنوز هم کسی پیدا می شود که عاشق شهرزادی با قصه هایی از دهه 40 شود.

+نوشته شده دریکشنبه 1388/07/05ساعت 3:8 توسط نازیا دلیرنیا |

توی فیلم دیگران خانم پیر خدمتکار آلبومی رو به نیکول کیدمن نشون می ده که به نظرم در نوع خودش آلبوم جالبیه. عکس آدم هایی رو به صورت نشسته و خوابیده می بینیم در حالیکه چشم همشون بسته اس، اما حسی توی تمام این عکس ها مشترکه: از همشون بوی مرگ به مشام می رسه! 

به جز سه ماه اخیر عکس از آدمی که مرده باشه زیاد ندیده بودم. مثلا عکس آدمی که توی تابوت گذاشتنش و ... اما بین همون عکسایی که دیده بودم همین القای حس مرگ برام خیلی جالب بود. اولین سری عکسی که برام این حسو داشت توی مجموعه 28 هزار روز تاریخ ایران و جهان بود که سال 56 توسط موسسه اطلاعات منتشر شد. عکس چند نفر بود که نمی دونم به چه جرمی سلاخی شده بودند و توی همین تهران خودمون از دروازه شهر آویزونشون کرده بودن حدودای سالهای 1270. یا مثلا عکس آدمایی که طاعون گرفتن یا عکسای مربوط به جنگ جهانی. دومین سری عکسی که این خاصیتو برام داشت عکس معدومین سال های 57 و 58 بود که توی کیهان اون سال ها چاپ شده بود. مثل مرحوم هویدا پس از تیرباران شدن، یا نصیری.

امشب توی وبگردی به عکسی از همین نوع بر خوردم و بوی مرگش برام تمام عکسهایی که از این دست دیده بودم رو تداعی کرد. عکس موسولینی و معشوقه اش کلارا پتاچی بود که 27 آوریل 1945 زمانی که قصد فرار داشتند در مرز سوئیس توسط پارتیزان ها دستگیر و اعدام شدند و جنازه هاشون از دیوار های شهر میلان به صورت وارونه آویزون شد.

به صورت کلارا پتاچی توی این عکس دقت کنید،فرم چشم ها و نور پردازی کاملا اون حس مرگ رو انتقال می ده. ضمنا لباسش که دور سرش اویخته شده تصویر اونو بیشتر به الهه ی مرگ شبیه کرده. 

نکته ی قابل توجهش برام این بود که من بوی مرگ رو فقط توی عکس های سیاه و سفید احساس کردم. توی این سه ماه کلی تصویر از جسد کسانی که توی درگیری ها کشته شده بودند دیدم، اما در مورد هیچ کدوم چنین احساسی برام به وجود نیومد. حتی در بیشتر موارد احساس نکردم که این آدم ها مرده اند.( که البته این قسمتش بیشتر به خاطر احساس خاصیه که نسبت به این کشته شده ها داشتم.)ضمنا فرقی هم نداره عکسی که بوی مرگ می ده، عکس یه آدم خوب باشه یا آدم بد.همون مجموعه 28 هزار روز تاریخ ایران و جهان تصاویری از آدم های خوب مرده هم داشت که همین احساسو به آدم می دادن.

سیاه و سفید شدن مثل تقابل مرگ و زندگیه ، به علاوه این که بیشتر عکس های سیاه و سفید نوعی انجماد و نوستالژیا هم همراهشون دارند، از قدیم میان و قدیم فرسودگی به همراه داره. اما حتا عکس های کدر رنگی دهه 60 هم با همه مردگی رنگ هاشون این خصوصیات رو ندارن.

نکته دیگه این که وقتی عکس سیاه و سفیدی که از قضا بوی مرگ هم داره رو نگاتیو می کنیم به طرز حیرت آوری ترسناک می شه. اصلا یکی از دلایل این که کتاب همه نام های ساراماگو رو هیچ وقت نخوندم واسه این بود که پشت جلدش یه عکس نگاتیو شده ی بوی مرگ دار داشت و من همیشه از اینکه حین خوندن کتاب دستم بره روی اون عکس احساس خوبی نداشتم.این جور عکس ها رو همیشه یک بار با دقت نگاه می کنم و بعد یک عمر از نگاه کردن بهشون فرار می کنم!

در کل ساعت 4-5 صبح نوشتن در مورد این چیز ها توی تاریکی اتاق، اونم تو حالتی که صورت خودم با نور مانیتور شبیه همین عکس های نگاتیوی شده،فقط از آدمی بر میاد که مازوخیسم داره!

+نوشته شده دردوشنبه 1388/06/30ساعت 4:49 توسط نازیا دلیرنیا |